Monday, January 10, 2005

نعل

نعل اسب را برداشت. به نوشته ی روی آن نگاه کرد. یاد موهای بلند مرد افتادودیوارهای آبی و ملافه های سفید دور اتاق و چشمهایی که درست به درشتی چشمهای مرد ذوالفقار بدست پوستر کاغذی روی دیوار بود.از تهران تا مشهد تنها به شوق نه گلدسته های حرم که رسیدن به همین خانه رفته بود.دختر بچه ی کوچکی در را باز کرد.با دمپاییهای سبز و پیراهنی که شلوار نخی اش از زیر آن بیرون زده بود.دور صورت سیاه و کثیفش روسری بزرگی به سر داشت
نیستن -
از راه دور اومدیم.کجان؟ -
می گم صداشون کنن -
وقتی پسر بچه به دنبال مرد تا ته کوچه می دوید او فکر کرد دیگر نه محمد احتیاجی به درود دارد و نه مسیح
احتیا جی به شمع.مرد شبیه عکس یکی از کتابهای کهنه و قطور کنارش را برداشت و قبل از آنکه زیر لب چیزهایی بگوید و بازش کند مشخصات دختر را پرسیدو دختر قبل ازاینکه اولین کلمه را بگوید اولین قطره ی اشک را ریخت. پول را روی میز کوچک پوشیده از کتاب و کاغذ گذاشت و نعل دعا نوشته را گرفت
داغ نگهش دار.نیتتو می گیری-
پنجره را که باز کرد نعل هنوز گرم بود .گرمای یکسال انتظار را به خود گرفته بود.با صدای افتادن آهن بر سنگفرش خیابان اولین برف زمستانی باریدن گرفت.در آینه ی چشمی که نه درودی برای محمد...نه شمعی برای مسیح و نه نعلی برای انتظار داشت
بیست و یک /دی/هشتادوسه

0 Comments:

Post a Comment

<< Home