راه پله
صدای بسته شدن در که اومد توی راه پله ایستاد.انگار صدای بسته شدن این در با تمام درای دیگه فرق داشت.چرا احساس کرد دیگه هرگز نمی تونه اون درو باز کنه؟چرا دلش ریخت؟یه چیزی از توی وجودش سریدوهمه ی اندام باریکش رو طی کردوروی پله های سنگی جاری شد.برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.اگه یه خط ممتد از چشمهای عسلیش می کشیدی پیچ راه پله رو رد میکرد و به در چوبی نوساز می رسید.از دسته ی طلایی رنگ رد می شد و از سوراخ کلید می گذشت و( اون) شاید داشت دسته گل سرخ رو توی گلدون میگذاشت ...شاید ولو شده بود روی مبل و فکر می کرد...یا می تونست در حال جمع کردن ظرفها از روی میز باشه.اما خط ممتد درست پشت پنجره به اون چشمهای روشن خوردکه نور آفتاب روشن ترش کرده بود و دستی که با دو انگشت گوشه ی پرده رو کنار زده بود.با عجله پله ها رو پایین دوید.چرا قلبش اینقدر تند می زد؟ ترس فاش شدن دلیل یک تاخیر به نظر بی دلیل و طولانی توی راه پله؟یا شوق دیدن دو باره ی صورت (اون) از پشت پنجره؟راهروی نسبتا"طویل رو طی کردو از ساختمان خارج شدو پای پنجره رسید...هنوز هم گاهی به اون پرده های کرم افتاده فکر می کنه و به اون در که برای همیشه به روش بسته موند
بیست و نه آذر هشتاد و سه
1 Comments:
akheyyyyyyyyyy
Post a Comment
<< Home