زنبق

My Photo
Name: آسیه
Location: Tehran, Iran, Iran

Sunday, November 12, 2006

نامه

خانم!من شما را نمی شناسم اما نفرت از شما آشنا ترین حسی است که در این سه سال با خود داشته ام.به واقع من بیشتر از شما به شما فکر می کنم.اگر نمی دانید بگذارید من به شما بگویم که مثل یک لکه ی سیاه روی مهم ترین بخش نا مه ی سر نوشت من پخش شده اید و چون متا سفانه جزو نوشته ها به حساب می آیید نمی شود پاکتان کرد و اگر سعی کنم به هر طریقی حذفتان کنم نوشته های زیرتان هم از بین خواهد رفت.آخر چه می خواهید وسط این کاغذ؟ خوشتان می آید یکی جوهر قلمش را بریزدروی سرنوشت شما و هر چه را زیرش نوشته دست نیافتنی کند؟
خانم!زیر این لک بزرگ سیاه که شمایید تنها خواسته ی من خوابیده که اگر شما نبودید قطعا اینطور تبدیل به آرزو نمی شد.شاید از خیرش می گذشتم و یا شاید...به هر حال به شما ربطی ندارد که چه می کردم ولی آنچه قبلش نوشته قصه ی جذابیست..شما خودتان بخش آن بوسه ی پنهانی انتهای راهروی تاریک و دیوارهای بتونی را بخوانید،درست خط سوم صفحه ی ...گوشه اش تا خورده پیدایش می کنید و یا قسمت نیمکت،آخر همان صفحه است،این اشکها که ریخته شده در حضور من، به خاطر حضور شما بوده.رحم ندارید مگر؟شما که چمدان رفتنتان همیشه بسته دم در افتاده چرا جفت پای مبارکتان را گره ی کور زده اید به تنبان ماندن؟
بمانید خانم!بمانید!اما برای من یکی دیگر نمایش تکراری ترک خانواده وزن افسرده و مادر تنها و فداکار را بازی نکنید!حالم به هم می خورد!ببینید اینجا هم گفته ام:"نترس !اون که نمی ره!چه جایی رو گیر میاره بهتر از اینجا؟همه چیش به راهه،دادو بیدادشم می کنه،تهدیدشم می کنه،قهرشم می کنه،تو هم که مثل موش تو تلشی،واسه چی بره؟"دروغ که نگفتم.خودتان هم میدانید چه می کنید.افسردگی شما را خانم هیچ قرصی درمان نمی کند چون اصلا افسرده نیستید.شما اصلا نیستید و این تلاش مذبوحانه برای بودن،بودنتان را آنقدر قلمبه کرده که لکه شده اید
من می روم خانم و حتی اگر بروم هستم،شما می مانیدو نیستید.فهمیدنش زیاد سخت نیست.همین یک جمله ی صفحه ی بعد را بخوانید:"من یه قورباغه تو خونم دارم که..."نه!بهتر است ادامه را نخوانید خوشایندتان نیست.اینطورزل نزنید به کلمات عاشقانه که مخاطبشان را نمی شناسید.نگران چاله ی گُه اندودتان هستید؟ می فهمم!ولی صدای قور قور شما هر جا که باشید شنیده می شود و گوش را هم کر می کند.خدا من را ببخشد برای این همه نفرت و ببینید که چه تلاش احمقا نه ای کردم برای بهتر کردن زندگی شما!سرش روی سینه ی من بود وقتی به ماندن کنار شما ترغیبش می کردم و حالا سرش روی دسته ی مبل خانه ی شما
من اصلا کاری ندارم به کار شما و نمی خواهم بپرسم چرا خانه تان را قسمت کرده اید با کسی که قسمتی از هر جا بجز آن خانه است و حتی نمی خواهم بگویم که آنچه عاشقانه بوده بین ما برای شما حسرت بزرگی شده
من خانم،هر شب با یک تصویر می خوابم.تصویر تختخواب دو نفره ای که مال شماست.روز های گذشته و حال و آینده اش را می بینم و خسته تر از آنم که تصور کنید
...
خانم!من از شما متنفرم و نفرت از شمایی که نمی شناسم در این سه سال آشنا ترین حسی است که داشته ام.نامه را نوشتم که بگویم نفرت از شما و تصویر رختخوابتان را به شما پس می دهم.ببریدشان همانجا که بودند و لکه را با آنچه زیرش نوشته شده رها می کنم و شما با تمامی مشتقاتتان نیست می شوید
دوازدهم ابان هشتادو پنج
تهران

Saturday, April 09, 2005

نور قرمز

مرد از پیچ کو چه پیچید و وارد خیابان شد.یقه ی پالتوی مشکیش را بالا داد و
کلاه پشمی را تا روی پیشانی پایین کشید.نک بینی بزرگش مثل همیشه سرخ
شده بود.آن روز از قلب قرمز رنگش خواسته بود که تنها برای چند ساعت
کاری به کاراو نداشته باشد.قلب بیچاره تازه از بستر بیماری بر خاسته بودو
ضعیف تراز قبل به نظر می رسید.زیاد برای طپیدن به خودش فشار نمی آورد
.و زیر گرمای پالتوی پشم آرام گرفته بود
زن از پیچ کوچه پیچیدو وارد خیابان شد.دستهایش را در جیب پالتوی سفید
کردو
شانه هایش را به گوشهایش چسباند.از بالای شال گردن آبی دو چشم عسلی
پیدا
.بود و چند تار مو که باد کنارشان میزد.زن مرد را از دور دید که نزدیک
میشود
_زن نقطه ی سیاه متحرکی را دید که چیزی قرمز در آن می درخشد_
مرد که زن را دید پالتو را محکم تر دور خود پیچید.مرد به زن رسید و وقتی از
دیدن او ابراز خوشحالی کرد زن دید که نور قرمز پر رنگ ترمی شود . زن که
آرام دست مرد را فشرد مرد احساس کرد که قلبش بزرگتر می شود.مرد که به
زن گفت چقدر خوشحال است که همه چیز بین آنها تمام شده زن دید که جسم قرمز
درون سینه ی مرد جلو و عقب میرود.زن به مرد گفت که بی او سخت می گذرد
و نور قرمز پر رنگ تر می شد.مرد به زن گفت که دیگر این حرفها بی فایده است
و زن که از شدت نور چشمانش را بست مرد گفت که این حرفها بی فایده است چون
.دیگر نمی تواند زن را دوست داشته باشد و قلب بزرگ قرمز از طپش ایستاد


بیست فروردین هشتادو چهار

Tuesday, January 11, 2005

مکالمه

...گفتم:نگاه کن!راستی
پرید تو حرفم که:راستی یادم باشه برم عینکم و بگیرم
گفتم:یادت می اندازم
گفت:می نویسم که یادم نره
...گفتم:خیلی وقته که
خمیازه کشید که: خیلی وقته درست و حسابی نخوا بیدم
...گفتم :تو که این مدت
گفت:فردا رو بگو!وای
...گفتم:خوابت میاد؟ تازه ساعت
گفت:ساعت و واسه 6 کوک کردم
!گفتم:دلم برات تنگ شده
شروع به جویدن کرد که:کاهو می خوری؟
!گفتم:دوست دارم
!گفت:عجب کاهوییه
...گفتم :نرو بخواب!من
گفت:خب!ما بریم.تلفونو می خوان
گفتم:فردا بهم زنگ میزنی؟
گفت:آخ!فردا آخرین مهلت قبض تلفو نه
.چیزی نگفتم
گفت: زنگ زدی سکوت کنی؟
!گفتم: نه
گفت:باشه.پس شب بخیر
.جواب شب بخیرم تو بوق اشغال گم شد
بیست و یک دی

Monday, January 10, 2005

نعل

نعل اسب را برداشت. به نوشته ی روی آن نگاه کرد. یاد موهای بلند مرد افتادودیوارهای آبی و ملافه های سفید دور اتاق و چشمهایی که درست به درشتی چشمهای مرد ذوالفقار بدست پوستر کاغذی روی دیوار بود.از تهران تا مشهد تنها به شوق نه گلدسته های حرم که رسیدن به همین خانه رفته بود.دختر بچه ی کوچکی در را باز کرد.با دمپاییهای سبز و پیراهنی که شلوار نخی اش از زیر آن بیرون زده بود.دور صورت سیاه و کثیفش روسری بزرگی به سر داشت
نیستن -
از راه دور اومدیم.کجان؟ -
می گم صداشون کنن -
وقتی پسر بچه به دنبال مرد تا ته کوچه می دوید او فکر کرد دیگر نه محمد احتیاجی به درود دارد و نه مسیح
احتیا جی به شمع.مرد شبیه عکس یکی از کتابهای کهنه و قطور کنارش را برداشت و قبل از آنکه زیر لب چیزهایی بگوید و بازش کند مشخصات دختر را پرسیدو دختر قبل ازاینکه اولین کلمه را بگوید اولین قطره ی اشک را ریخت. پول را روی میز کوچک پوشیده از کتاب و کاغذ گذاشت و نعل دعا نوشته را گرفت
داغ نگهش دار.نیتتو می گیری-
پنجره را که باز کرد نعل هنوز گرم بود .گرمای یکسال انتظار را به خود گرفته بود.با صدای افتادن آهن بر سنگفرش خیابان اولین برف زمستانی باریدن گرفت.در آینه ی چشمی که نه درودی برای محمد...نه شمعی برای مسیح و نه نعلی برای انتظار داشت
بیست و یک /دی/هشتادوسه

Thursday, December 23, 2004

قدم

زن در ماشین را با عصبانیت کوبیدو با قدم های تند به راه افتاد.مرد در ماشین را قفل کرد و به دنبال او تقریبا" دوید.قدم های زن تندتر شد و پاشنه ی کفش ورنی اش را محکم تر به زمین کو بید.قدم های مرد با کفشهای قهوه ای از سر عت خود کاست.قدم های زن بلند تر شد و فا صله اش را با مرد بیشتر کرد.کفشهای قهوه ای که به اولین پله رسید کفشهای ورنی آخرین پله را پایین آمد.زن پایش را از پشت بالا آورد و با انگشت بلند سفید چیزی را که دیده نمی شد از از روی جوراب شیشه ای تکاند.مرد روی آخرین پله ایستاد.زن با قذمهای بلند به راه افتاد.صدای نیم خنده ی مرد در صدای پاشنه های کفش گم شد.قدمهای زن برای لحظه ای نیم چرخی به عقب زد.قدم های مرد تند تر شد.زن قدم های کوتاهتری بر داشت.مرد قدم هایش را بلندتر کرد.زن ایستاد.کلید در قفل آهنی چرخید.کفش ورنی اولین قدم را بر سنگفرش سفید گذاشت.کفش قهوه ای مانع بسته شدن در شد .ناخن قرمز دکمه را فشار داد.در آسانسور کنار رفت و در آیینه ی اتاقک قرمز کفشهای ورنی و کفشهای قهوهای وارد شدند.کفش ورنی هنوز به ساق پای مرد نرسیده بود که ناخن قرمز دکمه ی 14 را زد و در آسانسور بی هیچ صدایی بسته شد
چهار دی هشتادوسه

Monday, December 20, 2004

تلفن

مرد یک اندام نسبتا"پری داشت.قدش بلندتر از مرد دو نبودو موهایش درست بر خلاف او به روشنی می زد.زن هنگام خروج با مرد یک دست داد و گفت که امشب منتظر تماسش نماند.مرد دو بند کفشهایش را می بست.زن در جواب اصرار مرد یک دوباره گفت که امشب منتظر تماسش نباشد.مرد دو که بند کفشهایش را بسته بود ایستاد.زن اینبار قاطع و محکم گفت"نه "!مرد دو موهای لختش را با حرکت سر از صورت کنار زد.زن اینبار جواب تکرار مرد یک را نداد وهمراه مرد دو از پله ها پایین رفت.مرد دوو زن مثل همیشه از پایین برای مرد یک دست تکان دادندوسوار ماشین شدند.راننده بی آنکه سر بچرخاند مسیر را پرسید.مرد دو مسیر را گفت و مرد یک از پشت پنجره کوچک و کوچک تر شد
زن گوشی تلفن را برداشت و به مرد یک زنگ زد.به او نگفت که وقتی دیگر از پشت پنجره دیده نمی شد مسیر را عوض کرده است.به او نگفت مرد دو همیشه او را در راه برگشت در آغوش می کشد.به او نگفت که موهای لخت سیاه را بیشتر از موهای بور کوتاه دوست دارد و حتی به او نگفت مرد دو آن شب سری را که روی شانه اش بوده برای اولین بار بوسیده است.زن به مرد یک گفت که دیگر هرگز منتظر تلفن او نماند
بیست و نه آذرهشتادوسه

Sunday, December 19, 2004

راه پله

صدای بسته شدن در که اومد توی راه پله ایستاد.انگار صدای بسته شدن این در با تمام درای دیگه فرق داشت.چرا احساس کرد دیگه هرگز نمی تونه اون درو باز کنه؟چرا دلش ریخت؟یه چیزی از توی وجودش سریدوهمه ی اندام باریکش رو طی کردوروی پله های سنگی جاری شد.برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.اگه یه خط ممتد از چشمهای عسلیش می کشیدی پیچ راه پله رو رد میکرد و به در چوبی نوساز می رسید.از دسته ی طلایی رنگ رد می شد و از سوراخ کلید می گذشت و( اون) شاید داشت دسته گل سرخ رو توی گلدون میگذاشت ...شاید ولو شده بود روی مبل و فکر می کرد...یا می تونست در حال جمع کردن ظرفها از روی میز باشه.اما خط ممتد درست پشت پنجره به اون چشمهای روشن خوردکه نور آفتاب روشن ترش کرده بود و دستی که با دو انگشت گوشه ی پرده رو کنار زده بود.با عجله پله ها رو پایین دوید.چرا قلبش اینقدر تند می زد؟ ترس فاش شدن دلیل یک تاخیر به نظر بی دلیل و طولانی توی راه پله؟یا شوق دیدن دو باره ی صورت (اون) از پشت پنجره؟راهروی نسبتا"طویل رو طی کردو از ساختمان خارج شدو پای پنجره رسید...هنوز هم گاهی به اون پرده های کرم افتاده فکر می کنه و به اون در که برای همیشه به روش بسته موند


بیست و نه آذر هشتاد و سه