زنبق

Saturday, September 26, 2009

سلام زن

زن!

برای تو می نویسم چرا که تو با جان من زندگی می کنی.


وبرای عرض تبریک ،اگر توان در خدمت بودن ندارم،این جملات ِ چند

را از ذهن آشفته به نیت شگون ِ آغاز این نمایش ِ مصیبت بار ارزانیت می کنم.

سلام زن!

این روز ها در آینه زیاد نگاه نمی کنم،به موژه هایی که با ریمل بورژوا بلندتر

می شوند و چشمهایی که به زور خط سیاه کشیده تر.زیبایی ای اگر باشد ارزانی آینه!

به مکر تو قبطه می خورم!برای عشق کوتاه مدتت افسوس!می دانی که

از چه کسی حرف می زنم!

به تو بسیار می اندیشم!زن،همسر،مادر و ...همان که تو و من می دانیم، و نه کسانی

که معصومانه از پس پرده نا آگاهند!

به تو می گویم،

اگر این بالهای فرشته که دکترهای مشاورت و مادر زمین گیر سالیست به تلاش و جهد متعهدانه به قامتت

وصله زده اند،چنان برازنده به نظر می آید که چشم های نگران جان مرا مبهوت کرده،

در عجبم از آرزوی پروازت!

اگر نه هیچکس،من و تو نیک می دانیم با بالهای کاغذی و نقاشی یک لبخند بزرگ روی صورت،

نه پرواز ممکن می شود و نه خنده ای از سر خرسندی.این خرسندی ِ پر اضطراب را به تو هدیه می دهم.به تو

آغوشی را هدیه می دهم که می فشاردت تا مگر لحظه ای به انحنای کمری برسد

که از آن محروم شده.

به تو آغوش عشقم را هدیه می دهم.

به تو پرشهای گاه و بی گاه اندامش را هدیه می دهم از خواب های آشفته،تا تو به جای دست های من،

آرامش خواب هایش را به نوازشی تضمین کنی.

به تو لبهایش را هدیه می دهم که مشتاقند و بی تاب.

به تو سینه اش را هدیه می دهم،موسیقی قلبی که لالایی

شبهای من بود.من ،تنم را به تو هدیه می دهم آمیخته با پوستی که کنار تو می خوابد،

نمی آرامد!

روحی که در آغوش تو به من باز می گردد.

گله مند نباش از سحر خیزی های مشتاقانه!از چشمهای بیدار سپیده دم که در انحنای

خواب تو می لغزند و رویایت را به حقیقتی در تنش و لغزش و سایش دو تن پیوند

می زنند.حواست باشد!اگر برای لحظه ای از آغوش تنگ به سراغ لیوان آبی حتی،

بی صدا بیرون بخزی ،حسادت می کند،برای همان یک لحظه انتظار تو را می کشد،

انگار هیچوقت نخوابیده،انگار ترس از دست دادن تو را حتی در خواب دارد.می بینی؟

صدایش اصلا خواب آلوده نیست وقتی می گوید:"کجا می ری؟زود برگرد"

و برگشتن تو را با آغوش تنگ تری استقبال می کند.

کج خلقی صبحگاهش کم کم عادت می شود.اگر به ناگاه بیدار شد و اگر مثل همیشه

کم خواب بود تو دست هایت را باز کن، به آغوش تو چون کودک خواب زده ی

بیزار از مدرسه باز می گردد و اگر چشمهای خسته اش را بوسیدی ...واگر حوله ی

حمام را تا آب کتری جوش بیاید ...میدانی ؟قطرات آب گاهی به سختی از میان ما

راه خود را باز می کردند...و ما به سختی لای یک حوله می پیچیدیم....

انگشتها یادت نرود،زن!اگر انگشتهای من نیست که با تار موها بازی کند و بر گرمی صبحگاه شانه هایش بلغزد.

وقتی قبل رفتن تو را تنگ می فشارد و دلش نمی آید برود...با لبهایت" دوستت دارم "را آنگونه روی گونه اش زمزمه کن که

دوباره عاشق شود.


می دانم!بالهای کاغذی تو شاید بیشتر از خانه ی جدیدی که سندش به نام تو شود

پرواز نکند و این نقاب خندان و معصوم را،قلب بیزار و زخم لا علاج شکاف دهد.

اما یادت نرود، من نه یک تن که دو تن را به تو سپرده ام. تو با من زندگی می کنی،

تو روی بوسه های من بر اندام او می خزی،و جای سر من را با هیچ ترفندی از

روی سینه اش محو نتوانی کرد.


زن!

به تو تبریک می گویم و قبطه می خورم.بار سنگینی است کشیدن دو تن،دو روح،دو هم خانه،دو هم بستر... دو همسر...و تو به قدرتی بالاتر از سیمای فرشته نیاز داری.حساب و کتاب های تو به عشق من نمی چربد!نمی ارزد!این ماشین که استخدام کرده ای به 372 سکه ی طلا،که برای تو( هم_سر ِ) نان آور باشد و پدر

درمانده،تو را دوست دارد ،همانگونه که خواهرش را. و من چه احترام عمیقی

برای تکرار بالاجبار این اشتباه جبران نا پذیر قائلم،و قائلم به زیستن در خانه ای

که تو روح مرا در آن حبس کرده ای.


زن!

برای تبریک به تو جانم را هدیه می دهم.

روح من با تو می زید.با تو می خوابد.معاشقه...._شاید تعبیر زیادی است،_ادای

وظیفه می کند.و تو با بُرنده ترین ِ تیغ های جراحی توانایی ِ جدا کردن این دو روح

پیوسته به هم را نخواهی داشت.


می دانم!زیر خاک های مرده ی قبرستان،کاغذهای سیاه چال می کنند!


من بااشک فرشته هایی که بالهای واقعی دارند،نهالی کاشته ام ،که ریشه هایش

به تنومندی دست های خدا در خاک ِ خیس روییده،و روزی برگ سبز کوچکی

خواهد داد امن تر از کلید خانه های آجری.


زن!

مبارک باشد!قدم نو رسیده،این نو رسیده ی دیر رفته،که چندی مهمان خانه ی تو

خواهد بود.

چهارم مهر ماه هشتادوهشت