نامه
خانم!من شما را نمی شناسم اما نفرت از شما آشنا ترین حسی است که در این سه سال با خود داشته ام.به واقع من بیشتر از شما به شما فکر می کنم.اگر نمی دانید بگذارید من به شما بگویم که مثل یک لکه ی سیاه روی مهم ترین بخش نا مه ی سر نوشت من پخش شده اید و چون متا سفانه جزو نوشته ها به حساب می آیید نمی شود پاکتان کرد و اگر سعی کنم به هر طریقی حذفتان کنم نوشته های زیرتان هم از بین خواهد رفت.آخر چه می خواهید وسط این کاغذ؟ خوشتان می آید یکی جوهر قلمش را بریزدروی سرنوشت شما و هر چه را زیرش نوشته دست نیافتنی کند؟
خانم!زیر این لک بزرگ سیاه که شمایید تنها خواسته ی من خوابیده که اگر شما نبودید قطعا اینطور تبدیل به آرزو نمی شد.شاید از خیرش می گذشتم و یا شاید...به هر حال به شما ربطی ندارد که چه می کردم ولی آنچه قبلش نوشته قصه ی جذابیست..شما خودتان بخش آن بوسه ی پنهانی انتهای راهروی تاریک و دیوارهای بتونی را بخوانید،درست خط سوم صفحه ی ...گوشه اش تا خورده پیدایش می کنید و یا قسمت نیمکت،آخر همان صفحه است،این اشکها که ریخته شده در حضور من، به خاطر حضور شما بوده.رحم ندارید مگر؟شما که چمدان رفتنتان همیشه بسته دم در افتاده چرا جفت پای مبارکتان را گره ی کور زده اید به تنبان ماندن؟
بمانید خانم!بمانید!اما برای من یکی دیگر نمایش تکراری ترک خانواده وزن افسرده و مادر تنها و فداکار را بازی نکنید!حالم به هم می خورد!ببینید اینجا هم گفته ام:"نترس !اون که نمی ره!چه جایی رو گیر میاره بهتر از اینجا؟همه چیش به راهه،دادو بیدادشم می کنه،تهدیدشم می کنه،قهرشم می کنه،تو هم که مثل موش تو تلشی،واسه چی بره؟"دروغ که نگفتم.خودتان هم میدانید چه می کنید.افسردگی شما را خانم هیچ قرصی درمان نمی کند چون اصلا افسرده نیستید.شما اصلا نیستید و این تلاش مذبوحانه برای بودن،بودنتان را آنقدر قلمبه کرده که لکه شده اید
من می روم خانم و حتی اگر بروم هستم،شما می مانیدو نیستید.فهمیدنش زیاد سخت نیست.همین یک جمله ی صفحه ی بعد را بخوانید:"من یه قورباغه تو خونم دارم که..."نه!بهتر است ادامه را نخوانید خوشایندتان نیست.اینطورزل نزنید به کلمات عاشقانه که مخاطبشان را نمی شناسید.نگران چاله ی گُه اندودتان هستید؟ می فهمم!ولی صدای قور قور شما هر جا که باشید شنیده می شود و گوش را هم کر می کند.خدا من را ببخشد برای این همه نفرت و ببینید که چه تلاش احمقا نه ای کردم برای بهتر کردن زندگی شما!سرش روی سینه ی من بود وقتی به ماندن کنار شما ترغیبش می کردم و حالا سرش روی دسته ی مبل خانه ی شما
من اصلا کاری ندارم به کار شما و نمی خواهم بپرسم چرا خانه تان را قسمت کرده اید با کسی که قسمتی از هر جا بجز آن خانه است و حتی نمی خواهم بگویم که آنچه عاشقانه بوده بین ما برای شما حسرت بزرگی شده
من خانم،هر شب با یک تصویر می خوابم.تصویر تختخواب دو نفره ای که مال شماست.روز های گذشته و حال و آینده اش را می بینم و خسته تر از آنم که تصور کنید
...
خانم!من از شما متنفرم و نفرت از شمایی که نمی شناسم در این سه سال آشنا ترین حسی است که داشته ام.نامه را نوشتم که بگویم نفرت از شما و تصویر رختخوابتان را به شما پس می دهم.ببریدشان همانجا که بودند و لکه را با آنچه زیرش نوشته شده رها می کنم و شما با تمامی مشتقاتتان نیست می شوید
دوازدهم ابان هشتادو پنجتهران