نور قرمز
مرد از پیچ کو چه پیچید و وارد خیابان شد.یقه ی پالتوی مشکیش را بالا داد و
کلاه پشمی را تا روی پیشانی پایین کشید.نک بینی بزرگش مثل همیشه سرخ
شده بود.آن روز از قلب قرمز رنگش خواسته بود که تنها برای چند ساعت
کاری به کاراو نداشته باشد.قلب بیچاره تازه از بستر بیماری بر خاسته بودو
ضعیف تراز قبل به نظر می رسید.زیاد برای طپیدن به خودش فشار نمی آورد
.و زیر گرمای پالتوی پشم آرام گرفته بود
زن از پیچ کوچه پیچیدو وارد خیابان شد.دستهایش را در جیب پالتوی سفید
کردو
شانه هایش را به گوشهایش چسباند.از بالای شال گردن آبی دو چشم عسلی
پیدا
.بود و چند تار مو که باد کنارشان میزد.زن مرد را از دور دید که نزدیک
میشود
_زن نقطه ی سیاه متحرکی را دید که چیزی قرمز در آن می درخشد_
مرد که زن را دید پالتو را محکم تر دور خود پیچید.مرد به زن رسید و وقتی از
دیدن او ابراز خوشحالی کرد زن دید که نور قرمز پر رنگ ترمی شود . زن که
آرام دست مرد را فشرد مرد احساس کرد که قلبش بزرگتر می شود.مرد که به
زن گفت چقدر خوشحال است که همه چیز بین آنها تمام شده زن دید که جسم قرمز
درون سینه ی مرد جلو و عقب میرود.زن به مرد گفت که بی او سخت می گذرد
و نور قرمز پر رنگ تر می شد.مرد به زن گفت که دیگر این حرفها بی فایده است
و زن که از شدت نور چشمانش را بست مرد گفت که این حرفها بی فایده است چون
.دیگر نمی تواند زن را دوست داشته باشد و قلب بزرگ قرمز از طپش ایستاد
بیست فروردین هشتادو چهار
1 Comments:
ey baba akhe chera?
Post a Comment
<< Home