زنبق

Tuesday, January 11, 2005

مکالمه

...گفتم:نگاه کن!راستی
پرید تو حرفم که:راستی یادم باشه برم عینکم و بگیرم
گفتم:یادت می اندازم
گفت:می نویسم که یادم نره
...گفتم:خیلی وقته که
خمیازه کشید که: خیلی وقته درست و حسابی نخوا بیدم
...گفتم :تو که این مدت
گفت:فردا رو بگو!وای
...گفتم:خوابت میاد؟ تازه ساعت
گفت:ساعت و واسه 6 کوک کردم
!گفتم:دلم برات تنگ شده
شروع به جویدن کرد که:کاهو می خوری؟
!گفتم:دوست دارم
!گفت:عجب کاهوییه
...گفتم :نرو بخواب!من
گفت:خب!ما بریم.تلفونو می خوان
گفتم:فردا بهم زنگ میزنی؟
گفت:آخ!فردا آخرین مهلت قبض تلفو نه
.چیزی نگفتم
گفت: زنگ زدی سکوت کنی؟
!گفتم: نه
گفت:باشه.پس شب بخیر
.جواب شب بخیرم تو بوق اشغال گم شد
بیست و یک دی

Monday, January 10, 2005

نعل

نعل اسب را برداشت. به نوشته ی روی آن نگاه کرد. یاد موهای بلند مرد افتادودیوارهای آبی و ملافه های سفید دور اتاق و چشمهایی که درست به درشتی چشمهای مرد ذوالفقار بدست پوستر کاغذی روی دیوار بود.از تهران تا مشهد تنها به شوق نه گلدسته های حرم که رسیدن به همین خانه رفته بود.دختر بچه ی کوچکی در را باز کرد.با دمپاییهای سبز و پیراهنی که شلوار نخی اش از زیر آن بیرون زده بود.دور صورت سیاه و کثیفش روسری بزرگی به سر داشت
نیستن -
از راه دور اومدیم.کجان؟ -
می گم صداشون کنن -
وقتی پسر بچه به دنبال مرد تا ته کوچه می دوید او فکر کرد دیگر نه محمد احتیاجی به درود دارد و نه مسیح
احتیا جی به شمع.مرد شبیه عکس یکی از کتابهای کهنه و قطور کنارش را برداشت و قبل از آنکه زیر لب چیزهایی بگوید و بازش کند مشخصات دختر را پرسیدو دختر قبل ازاینکه اولین کلمه را بگوید اولین قطره ی اشک را ریخت. پول را روی میز کوچک پوشیده از کتاب و کاغذ گذاشت و نعل دعا نوشته را گرفت
داغ نگهش دار.نیتتو می گیری-
پنجره را که باز کرد نعل هنوز گرم بود .گرمای یکسال انتظار را به خود گرفته بود.با صدای افتادن آهن بر سنگفرش خیابان اولین برف زمستانی باریدن گرفت.در آینه ی چشمی که نه درودی برای محمد...نه شمعی برای مسیح و نه نعلی برای انتظار داشت
بیست و یک /دی/هشتادوسه