زنبق

Thursday, December 23, 2004

قدم

زن در ماشین را با عصبانیت کوبیدو با قدم های تند به راه افتاد.مرد در ماشین را قفل کرد و به دنبال او تقریبا" دوید.قدم های زن تندتر شد و پاشنه ی کفش ورنی اش را محکم تر به زمین کو بید.قدم های مرد با کفشهای قهوه ای از سر عت خود کاست.قدم های زن بلند تر شد و فا صله اش را با مرد بیشتر کرد.کفشهای قهوه ای که به اولین پله رسید کفشهای ورنی آخرین پله را پایین آمد.زن پایش را از پشت بالا آورد و با انگشت بلند سفید چیزی را که دیده نمی شد از از روی جوراب شیشه ای تکاند.مرد روی آخرین پله ایستاد.زن با قذمهای بلند به راه افتاد.صدای نیم خنده ی مرد در صدای پاشنه های کفش گم شد.قدمهای زن برای لحظه ای نیم چرخی به عقب زد.قدم های مرد تند تر شد.زن قدم های کوتاهتری بر داشت.مرد قدم هایش را بلندتر کرد.زن ایستاد.کلید در قفل آهنی چرخید.کفش ورنی اولین قدم را بر سنگفرش سفید گذاشت.کفش قهوه ای مانع بسته شدن در شد .ناخن قرمز دکمه را فشار داد.در آسانسور کنار رفت و در آیینه ی اتاقک قرمز کفشهای ورنی و کفشهای قهوهای وارد شدند.کفش ورنی هنوز به ساق پای مرد نرسیده بود که ناخن قرمز دکمه ی 14 را زد و در آسانسور بی هیچ صدایی بسته شد
چهار دی هشتادوسه

Monday, December 20, 2004

تلفن

مرد یک اندام نسبتا"پری داشت.قدش بلندتر از مرد دو نبودو موهایش درست بر خلاف او به روشنی می زد.زن هنگام خروج با مرد یک دست داد و گفت که امشب منتظر تماسش نماند.مرد دو بند کفشهایش را می بست.زن در جواب اصرار مرد یک دوباره گفت که امشب منتظر تماسش نباشد.مرد دو که بند کفشهایش را بسته بود ایستاد.زن اینبار قاطع و محکم گفت"نه "!مرد دو موهای لختش را با حرکت سر از صورت کنار زد.زن اینبار جواب تکرار مرد یک را نداد وهمراه مرد دو از پله ها پایین رفت.مرد دوو زن مثل همیشه از پایین برای مرد یک دست تکان دادندوسوار ماشین شدند.راننده بی آنکه سر بچرخاند مسیر را پرسید.مرد دو مسیر را گفت و مرد یک از پشت پنجره کوچک و کوچک تر شد
زن گوشی تلفن را برداشت و به مرد یک زنگ زد.به او نگفت که وقتی دیگر از پشت پنجره دیده نمی شد مسیر را عوض کرده است.به او نگفت مرد دو همیشه او را در راه برگشت در آغوش می کشد.به او نگفت که موهای لخت سیاه را بیشتر از موهای بور کوتاه دوست دارد و حتی به او نگفت مرد دو آن شب سری را که روی شانه اش بوده برای اولین بار بوسیده است.زن به مرد یک گفت که دیگر هرگز منتظر تلفن او نماند
بیست و نه آذرهشتادوسه

Sunday, December 19, 2004

راه پله

صدای بسته شدن در که اومد توی راه پله ایستاد.انگار صدای بسته شدن این در با تمام درای دیگه فرق داشت.چرا احساس کرد دیگه هرگز نمی تونه اون درو باز کنه؟چرا دلش ریخت؟یه چیزی از توی وجودش سریدوهمه ی اندام باریکش رو طی کردوروی پله های سنگی جاری شد.برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد.اگه یه خط ممتد از چشمهای عسلیش می کشیدی پیچ راه پله رو رد میکرد و به در چوبی نوساز می رسید.از دسته ی طلایی رنگ رد می شد و از سوراخ کلید می گذشت و( اون) شاید داشت دسته گل سرخ رو توی گلدون میگذاشت ...شاید ولو شده بود روی مبل و فکر می کرد...یا می تونست در حال جمع کردن ظرفها از روی میز باشه.اما خط ممتد درست پشت پنجره به اون چشمهای روشن خوردکه نور آفتاب روشن ترش کرده بود و دستی که با دو انگشت گوشه ی پرده رو کنار زده بود.با عجله پله ها رو پایین دوید.چرا قلبش اینقدر تند می زد؟ ترس فاش شدن دلیل یک تاخیر به نظر بی دلیل و طولانی توی راه پله؟یا شوق دیدن دو باره ی صورت (اون) از پشت پنجره؟راهروی نسبتا"طویل رو طی کردو از ساختمان خارج شدو پای پنجره رسید...هنوز هم گاهی به اون پرده های کرم افتاده فکر می کنه و به اون در که برای همیشه به روش بسته موند


بیست و نه آذر هشتاد و سه